برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی
برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی
برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی
برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی
"بی حوصلگی" برایت تازه گی ندارد.گاه گداری این حس، بی سر و صدا می آید و تا تو بخواهی تصمیمی برای بیرون کردنش بگیری؛ می بینی که خودش کاسه کوزه اش را جمع کرده و رفته.ولی این روزها بدجور بساطش را پهن کرده.کاسه کوزه هایش را چسبانده به تک تک سلولهایت. انگار پیش تو بیشتر خوش می گذراند.و تو بی حوصله تر از آنی که به فکر نجات سلولهایت باشی.
برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی
شاید برای بزرگ شدن زود بود.شاید باید کوچک می ماندیم ؛تا 20 سالگی ...تا 30 سالگی ...تا 60 سالگی اصلاً ...کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم .مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت ،دویدنمان از سر شوق بود ،و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی ...درد ها با بوسهء پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد ...ما قد کشیدیم ...ولی بزرگ نشده بودیم ،و هنوز خیلی کوچک بودیم که پلکی زدیم و دیدیم وسط یک مسابقه ی بزرگیم .آدم ها را دیدیم که می دوند ، خسته می شوند ، گریه می کنند ، هل می دهند ، زمین می خورند ، بلند می شوند ، باز می دوند می دوند و می دوند ...تازه داشتیم آدم ها را نگاه می کردیم ،تازه می خواستیم بپرسیم اسم مسابقه چیست ؟!!چرا باید بدوییم ؟!!اگر ندویم چه میشود ؟!!تازه می خواستیم بند کفش هایمان را سفت کنیم ؛ که یک نفر ، دو نفر ، ده نفر ، لگدمان کردند و رد شدند ...وقتی که خوب له شدیم ؛نفر هزارم قبل از آن که از روی مان رد شود ؛ یقه مان را گرفت ، بلندمان کرد و گفت :" پاشو .زندگیه ... باید بدویی ... "خدا خیر بدهد نفر هزارم را !!ما می دویم ؛با کفش هایی که هنوز بندش باز است.
برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی